تبليغاتX
دل شکسته

 

 دل شکسته

        لب

 نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:54 توسط اشنای غریبه

  

        دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

 آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای

خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟ .

 بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟؟؟

 

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

 مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:28 توسط اشنای غریبه

  

        نامه برای خدا
ای خدا واست نامه ای مینویسم تا بدونی گمشده دارم

اگرچه من هنوز به یادش ردپام رو جای ردپاش میزارم

 من خاک تنها و حقیرم که همه گام بر چشمانم میگذارن

اشک باریدن ندارم اما همه بر تن شکسته من میبارن

 قلبم محکوم به تنها شدنه که کار من شده اشک شمردن

در خلوت سرا غم نشستم که سهم من شده تنها مردن

 ای خدا اومدم برای تو از دلی بگم که از خنده پریشونه

میخام از پریشونی بگم که دلم دیگه آخر نامه زنده نمونه

 ای خدا از نامهربونی ها گریه هام عادتت شده میدونم

دوسم داری اما یه کاری کن که برم و دیگه اینجا نمونم

 اگر گناهی کردم عذابم بده که جز عاشقی گناهی نکردم

شب با دیدن ستاره دیگه حتی به آسمون نگاهی نکردم

 گوش به دل حرفام بده که میخام از درد دل غریبم بگم

از چشمک اون ستاره آسمون شب که داده فریبم بگم

بشنو خدا که درون دل کوچکم به بزرگی دنیا غصه دارم

اگه فریاد نمیزنم میخام با سکوت مرهم رو دردم بزارم

 میگن اگه تنهایی بخند چون خدا رو داری و خدا تنهاست

اما من میگم فریاد نزن عاشق که دلم از دنیا جداست

 بعد از اون زنده بودنم هیچ فرقی دیگه با مردن نداره

تن خسته من مرده چون دیگه دلی برای سپردن نداره

 خدا خدا میکنم باز پیشم بیایی که بدجور این دلم شکسته

با تو قده یه عالم حرفای نگفتنی تویه این سینه نشسته

 من از صدای گریه شب تا صبح سحر به تنهایی رسیدم

در این زندگی نبود فصل فصل بهار رو بیوفایی کشیدم

 در خلوت خاموشم هیچکسی نخواهد فهمید که چرا دلگیرم

اگر از کوی شب میروم در بغض چشای ابر چرا اسیرم

 بعد از مرگم نیز کسی نخواهد دانست که من چرا غریبم

از رسم بی رسم زمونه و روزگار چرا زخم خورده فریبم

 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:6 توسط اشنای غریبه

  

        راز دل

به فراموشي ام مسپار تا طلوع

 

دوباره لبخند

 

 

می پرسی تو را دوست دارم؟

 

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

 

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

 

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه

 

و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

 

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

 

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

 

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

 

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به

 

زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو

 

نمی گوید ؟

 

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می

 

کند ؟

 

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش

 

است

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند
 
دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا
 
در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان
 
معصومي  باشد .

 نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:10 توسط اشنای غریبه

  

        تقدیم به عشقم آیدا

دلم برات تنگ شده ایدا نازم .....
اما من...
من میتونم این دوری رو تحمل کنم...
 به فاصله ها
فکر نمیکنم ...... میدونی چرا؟؟
 آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....

هنوزعطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم....
رد احساست روی دلم جا مونده...
 میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........

چشمای بیقرارت هنوزم دارن
باهام حرف میزنن.......
حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم
با من نیستی؟؟
آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی...
.میدونی که

تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....
آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب
من....برای همینه که همیشه با منی...
برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور
نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...
آخه هر وقت دلم برات

تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل
کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم
مست میشم...مست از عطرت...
 صدای مهربونت رو میشنوم سپیدم ...و آخر همهء
اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت
دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....

اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم..
 به این
تنهایی دل بستم...
حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه..
پر از اشکهای گرم عاشقونه است....

دوست دارم عسلم ....

عسلم وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا مي گذارد...

و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...

و حضور آرامت مدتهاست در کنارم نيست...

و لبخند شيرينت را ندارم...
 
و دستان مهربانت را ندارم ...
 
 وقتي تنهاي تنهايم

و ياد تو تنها مهمان شبهاي بي صبح من است

من مي مانم و ياد تو و دلي پر درد....!!!
 
و به انتظار با تو بودن با یادت زندگی خواهم کرد...
 
دوستت دارم ایدای مهربانم و همیشه به یادت خواهم ماند...

 نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:36 توسط اشنای غریبه

  

        عید 1388
 

سلام به همه دوستان

امیدوارم سال خوبی براتون باشه

واسه ما که سال خوبی نبود

در پناه حق

در ضمن واسه شادی روح مامان بزرگمم یه فاتحه ای بخونید

ممنون

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد
وقلب من نیایش می کند:
خدایا! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم
با تحسین و حیرت
زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست.
خدایا مرا برکت آن بخش
که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم
به برادران و خواهرانم یاری برسانم
تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند.
و هر روز نیایش کنم:
در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد.
آمین

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 18:40 توسط اشنای غریبه

  

        دلتنگ

امروز دلم خیلی گرفت

 

اخه دلم برا مامان بزرگم خیلی تنگ شده خیلی دوسش داشتم

دلم میخواد همه اینا

 رو خواب میدیدم

 

الان که دارم اینا رو مینویسم چشام پر اشک

 

هر سال که عید میشد برامون عیدی و تخم مرغ رنگی میداد ولی

 امسال دیگه پیش

ما نیست

 

کاش میشد فقط یه لحظه دوباره ببینمش دارم میترکم نمیدونم

 چیکار کنم دلم واقعا

 

براش تنگ شده

 

من عید و پیشاپیش تبریک میگم

 

امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت براتون باشه

گوروماز گوز یاشیمیز بیر گجه سن سیز انا جان

نجه راحت یاتیسان هر گجه بیز سیز انا جان

بیز سنه بلبلدوخ سنده بیزه باغ و چمن

نجه بلبل یاشاسین باغ و چمن سیز نان جان

 

 

 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:45 توسط اشنای غریبه

  

        تسلیت

هفت روز گذشت

 

از روز اول که چشم باز میکنیم بالا سرمونه … از مادر مهربون تره و از پدر دلسوزتر

بذار به جای مرثیه خونی واقع بین باشیم و بگیم :  خوش به حالش ! چه توفیقی داشت … تا روز آخر همه مثل پروانه دورش بودن …  هیچ کس تنهاش نذاشت … همه از ته ته ته دل و عاشقونه دوستش داشتن

بذار بگیم : خوش به حالش … چه توفیقی داشت …  ماه های محرم و صفر …. ساعت نماز … نماز مغرب رفت

و او رفت
با هزاران هزار خاطره
با درسهایی به بزرگی عشق و زندگی
یادش گرامی
و روحش شاد

 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:12 توسط اشنای غریبه

  

        تقدیم به عشقم

تقدیم به ..... عزیزم

تو چه می دانی این دل كه پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است، چقدر دلتنگ توست؟
اگر دیواره ی دهلیزهایش را ببینی كه با نام تو تزیین شده، اگر صدای تند وهیجان آلودش را بشنوی، آنگاه شاید كمی - فقط كمی- او را درك كنی.
تو چه می دانی كه این چشم كه از میان تیرهای مژگان و كمان ابروان ردپای تورا دنبال می كند، چقدر مشتاق دیدار توست؟
اگر خود را در آیینه اش تماشا كنی و رودهای گرمی كه دمادم از آن جاری می شوند ببینی آن وقت شاید كمی - فقط كمی - به او حق بدهی.
نه، تو اینها را نمی دانی. اگر می دانستی حتم داشتم حتی یك لحظه هم مرابا غم هایم تنها نمی گذاشتی و دلت نمی آمد كه شعر هایم را نخوانی.
كاش می دانستی كه هر قطره باران آیینه ای است كه می توانی عشق مرا به خودت در آن ببینی، آنگاه در روزهای بارانی هیچ گاه از قاب پنجره كنار نمی رفتی.....

 

زغم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:54 توسط اشنای غریبه

  

        دلتنگی های من

نمیدان چرا با اینکه میدانم

ازان من نخواهی بود

چرا با تار و پود جان

برایت خانه میسازم

 

 

يادته اولين ديدار

اولين بوسه

يادته؟

اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم

به هم قول داديم مال هم باشيم

به هم دروغ نگيم

چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت

چه قدر سخته آدم كسي رو كه همه عشقش شده. همه ي وجودش شده

هر چند وقت يه بار ببينه

خوش به حال اونايي كه عاشقن و هميشه كنار هم هستن

خوش به حال اونايي كه مي دونن يه روز به هم ميرسن

خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي دارن

خوش به حال اونايي كه اول راه هستن

چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم بمونم منتظر تا برگردي پيشم

اگر چه بوسه ي اون روزمون گناه به شمار ميرفت

ولي براي من مقدس بود

يه جور تجديد ميثاق بود

اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا عاشقه

يه فضاي مشترك

يه فضاي كوچيك

تو رو تو كدوم ترانه؟ تو كدوم شعر جستجو كرد؟

تو رو تا كي از خدا خواست؟داشتنت رو آرزو كرد؟

كاش ميشد دائم تو رو ديد

به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم. براي هم باشيم

به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم

تكيه گاه دله هم

به هم قول داديم مثل آينه باشيم صاف صاف كه بشه زشتي ها و زيباييها

رو توي دل هم ببينيم

قسم خورديم كه به جز هم به كسي ديگه ايي پناه نبريم

تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم

به هم ديگه آرامش هديه كنيم

از خدا خواستيم

ما هميشه از خدا خواستيم توي اين عشق كمكمون كنه

از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حساب عشقمون

خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم و به هم گفتيم

خانه ام وقتي مي آيي تمامش مال تو

هرچه دارم غير تنهايي تمامش مال تو

صد دوبيتي، صد غزل دارم و حتي يک بغل

شعرهاي خوب نيمايي تمامش مال تو

بيکران بند اقيانوس اي آرام دل

اي پري خوب دريايي تمامش مال تو

عشق من عشق زميني نيست باور کن عزيز

عشقم اين عشق اهورايي تمامش مال تو

بازهم بيت بد پايان شعرم مال من

شعرهاي خوب بالايي تمامش مال تو

 

 نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:18 توسط اشنای غریبه

  

        برگشتن
 

Mandegar_1386@yahoo.com

سلام به دوستای گلم من بازم اومدم

گفته بودم که دگر نمی ایم ولی هر چقدر خواستم نیام نتونستم اخه ابجیمم که دوسش داشتم به خاطر

بعضیا که اخر نامردان نذاشتن باهام بمونه و ترکم کرد و رفت واسه اینه که دوباره اومدم بنویسم تا دوباره

دردام و بهتون  بگم...

 

آرزوی دیدن تو

سلام بر تو که گذران زندگی فقط بهانه ای است برای آرزوی دیدار تو

حتی خورشید هم به امید زیارت جمال توست که هر روز در آسمان

 هویدا است .می دانم که خوب میدانی چرایی بی قراری زبانه

 شعله های شفق بر بیکرانه آسمان راتو بگو چه کنم با این همه

 رسوب غم غروب غریبانه که هر غروب بیشتر بر دلم سنگینی

 می کند . به خدا که دگر اشک هم یارای زدودن آن را ندارد .

 ای درخشان ترین ستاره آسمان شبهای تار من ، دگر این بغض

 خسته هم بعد از این همه صبر، طاقتش طاق شده و دیری است

 که قطره های اشک بی قراری نوازشگر گونه هایم است .

 چه کنم  که اشک قشنگ ترین بهانه است برای گفتن از بی تو

 بودن ، برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت . خوب می دانی

 که فقط یک نیم نگاهت ، دوباره خواهد رویاند شقایق پرپر شده

 باغ دل رسوایم را، و می دانم که می بینی اضطراب ندیدن را در

 چشمان بی قرارم و می شنوی حسرت نبودنت را از سکوت

 خاکستری نگاهم و باز رخ نمی نمایی . معنی باران !

 چگونه التماست کنم که بیایی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی ؟

          می دانم که اگر هر چه بیشتر از تو بگویم بیشتر دلتنگ می شوم.

دانم که تو برایم دست نیافتنی هستی...

می دانم که شاید دوستم نداشته باشی.

می دانم که اگر تو مرا نخواهی،دوست داشتن من هیچ فایده ای ندارد.

می دانم که چه طور مرا دیوانه خود کردی...

می دانم جنس عشقت چیست.

می دانم همیشه از چه حرف می زنی...

می دانم دلت دلتنگ چیست...

می دانم نیازمند چه هستی.

می دانم که می خواهی با من چه کنی....

همه اینها را می دانم

ما شاید تو این را ندانی که من

((بی صبرانه می خواهمت و بی انصافانه دوستت دارم.))

 

 نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 13:4 توسط اشنای غریبه

  

        تولد و خداحافظی
سلام :

شاید این آخرین سلامی باشه که از من می بینین...............

توی این مدت حرفای دلم توی این صفحه ی شیشه ای برای کسی زدم که هیچ وقت حتی آدرس این 

صفحه رو نمی دونست..........

ولی این شما بودین که حرفام گوش کردین و تشویقم کردین که بازم بنویسم..................

همیشه گفته بودم نوشتن بهونه می خواد ولی من حالا بهونمو برای نوشتن توی این جا از دست

 دادم.......... شاید...شاید دلم برای دفتری که هر شب توش حرفای دلمو می زدم تنگ شده......

نمی دونم......نمی دونم.......زبونم بند اومده....ولی احساس می کنم وجودم اینجا دیگه فایده ای نداره

فقط از همتون یه خواهشی دارم.......قول بدین بعد از اینکه این آخرین دست نوشتم خوندین بعد از اینکه

برام نظر دادین(البته اگه دلتون خواست) برام دعا کنین.......خواهش می کنم...دعا کنین بتونم راهی رو

که اومدم ادامه بدم و نشون بدم عشق هنوز نمرده.............و یه خواهش دیگه ازتون دارم..........

همیشه خوش باشین و عاشق..............عشق میشه توی هر چیزی پیدا کرد حتی توی وجود نازنین

خودتون و ترس از خودتون دور کنین.................................

خوب خیلی حرف زدم،راستی این وبلاگ تا ۲ هفته بعد از درج این مطلب بازه،تا اون موقع هر روز نظرامو

چک می کنم................

بازم از همتون ممنونم و در آخر مثل همیشه دعا می کنم همیشه در پناه حق سبز و عاشق باشین ...

.......................................................................

فردا تولد بهترینم کسی که عاشقانه دوستش دارم ولی نمیخواد باور کنه که بدونش نمیتونم

 

من از اینجا تولدشو بهش تبریک میگم

 

امیدوارم ۱۲۰ سال زنده باشه

 

 

 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:36 توسط اشنای غریبه

  

        دوستت دارم

چه زود ازبودن کنارمان خسته شدی

چه زود در میان خاطرات محو شدی

چه زود شمع های وجودت خاموش گشتند

چه زود و چه زودتر به باد فراموشی سپرده شدی

"غزلکم"

زود رفتی اما هنوز با یادت با خاطراتت با تمام بودنت روز را شب میکنم و شبها در غم نبودنت می گریم

رفتنت را هیچ گاه باور نخواهم کرد چون تو را در اعماق وجود خود همیشه شاد و زنده می یابم

شمع های تولدت هنوز روشن است به این امید که بیایی...

به این امید که تک تک شمع ها را تو خاموش کنی

اولین شمعی را که خاموش کنی تمام غم ها محو میشوند و دیگر جایی برای غصه خوردن نیست

با اولین شمع گرچه وجودم فنا می شود ولی روحم آنجایی ست که همیشه آرزویش را داشتم...

می دانم که توام احساس تنهایی میکنی...همیشه از غربت و غریب بودن می ترسیدم...

اما اکنون تورا در میان این همه انسان غریب می بینم...چون تو همرنگ هیچ کس نیستی...

عجیب دلم هوایت را کرده

کاش می دانستی که با رفتنت تمام امیدهایم را با خود بردی

چندی است که عجیب احساس دلتنگی میکنم

چندی است که تمام روزهایم با حسرت سپری می شوند

نمی دانم این روزگار شوم بد سرشت دیگر چه برایم رقم خواهد زد

دیگر از تمام بودن ها و نبودن ها بیزارم...

کاش معجزه شود

 

تا حالا شده بخواي براي يه نفر بميري ؟؟؟

فكر ميكني اگه از دستش بدي بايد خودتو بكشي ؟؟؟

اين كارو نكن ... زنده بمون و سعي كن اونو بدست بياری ... اينجوري 

بهتر می تونی دوست داشتنتو بهش ثابت كني  !!!

 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:3 توسط اشنای غریبه

  

        باغچه نو مبارک
سلام به همه هستی ام همه زندگیم خودت خوب میدونی چقدر خودمو به اب و اتیش

 زدم که دوباره

برگردی ولی بدون دلیل ترکم کردی و رفتی بی انکه دلیلی برای ترک کردنم داشته

باشی بعد رفتنت هر

 روز کارم گریه و غم خوردن اونایی رو که میدونستم واسطه قرار دادم تا بهت برسم و

در اواخر هم با دختر

 خالت صحبت کردم و با دختر عمه خودم که اون با دختر خالت صحبت کنه بلکه

 برگشتی ولی فایده

نداشت خیلی دلم میخواد تو برگردی و با من باشی ولی نمیخوای نمیدونم از این

پسره حجت چی دیدی

 که  منو به اون ترجیح میدی منی که یه سال با همه زخم زبونات یه سال با همه بی

تفاوتی هات

ساختم دیگه نمیدونم چیکار کنم که برگردی.

محرمم نزدیک این دفعه از اقام امام حسین میخوام که تو رو بهم برگردونه التماسش

میکنم از علی اصغر

میخوام که برگردونه از حضرت ابوالفضل که میدونم اگه اینا پیش خدا واسطه شن

میدونم که بر میگردی جز

 این از دستم کاری بر نیماد

این و از ته دلم میگم خیلی دوست دارم حتی اگر ذره ای دوسم نداشته باشی

 

 

میدونم یه روز میفهمی روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور از من گذشتی

 نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:15 توسط اشنای غریبه

  

        برگرد

 

به چه مي خندي تو؟

به مفهوم غم انگيز جدايي؟

به چه چيز ؟

به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟

به چه مي خندي تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه مي خندي تو؟

به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟

خنده دار است بخند

 

شاید من در تقویم سر نوشت تو نوشته نشده بودم چه کنم؟؟ باد،شکوفه ها،باران،تمام دنیا راهم را

سد کرده اند اما من همیشه و همه جا نامت را می نویسم روی چمنهای گره خورده،روی پنجره بخار

گرفته،روی تنگ بلورین ماهیها،روی تنها نهال بادامم. گذر زمان در قلبی که دوست دارد اثر نمی کند

 چشمانم را نمی بندم نکند از کوچه قلبم عبور کنی و من خواب باشم

 نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:10 توسط اشنای غریبه

  

        جواب
 کی به شما گفته که من به دختر خالم گفتم میخوام با المیرا دوست شم من هر کی رو که میخوام فقط

 از طریق اون میخوام به ایدا برسم  وگرنه اون که زیاد دختر اونم به پسری مثل ... من نمیخوام با جواب

دادن به سوالات مسخره شما وبلاگ عاشقانه ای که ۱ساله فقط به خاطر ایدا باز کردم به یک وبلاگ

چرتی که تو میخوای تبدیل شه  .

من عاشق ایدام و دوستش دارم این شمایید که حسودیتون میشه من دوسش دارم و نمیذارید ما بهم برسیم

ببین اگه به فحش دادن من خودم فحشای ابدار بلدم دلیل اینکه ننوشتمم بهتون گفتم

اگه راست میگید بگید کی هستید اصلا نظر شما مطرح نیستش که .

به ۴نفر شک دارم که شاید شما یکی از اینها باشید

۱. سارا

۲.خود ایدا

۳. پریا

۴.ندا دل...ه

من عاشق ایدام اگه فکر میکنید اینطور نیست از خود معصوم بپرسید اون خوب میدونه

میدونی این علامت چیه یعنی خفه شو و نظر نده

سلام به برو بچ

خانم اشنا اگه جرات داری خودتو معرفی کن تا بدونم با کدوم احمقی طرفم نیما بد جور حالتو گرفته نه

 

اگه خودتو معرفی کی منم همین کارو میکنم مثل این سگای ترسو  از دور پارس نکن عوضی

 

من فقط به ایدا فکر میکنم نه کس دیگه اگه توی احمق فکر میکنی با کس دیگه ای هستم ثابت کن میدونم اهل این جور کارا نیستی جوجه پس بهتره به من نپیچی

 

در مورد ایدا هم که دنبالش نمیام واسه اینکه خودش گفته چون دوسش دارم و به حرفش ارزش قایلم نمیام

 

ثابت کن من با کس دیگه ای دوستم میتونی این کار و بکنی من از ایدا دست بر میدارم دیگخ اسمشم نمیارم

 

فقط ثابت کن

 

 

ای فرشته نجات من! قدم درجاده بی انتهای تنهایی نهادم و دنبال گمشده

 ام که تو باشی می گردم.ای تنهاترین پرنده رهایی من بگو! تا به کی

آواره کوچه خلوت تهایی باشم؟بیا تا جاده بی انتهایمان معنا پیدا کند و

انتها بگیرد.

فقط یاد تو می تواند.

آری فرشته نجات من من با تمام با وجودم می گویم: با تو می توانم به

اوج برسم. با تو می توانم زیباییها را ببینم .با تو می توانم عشق را

درک کنم. چرا که من در چشمان تو حضرت عشق را زیارت کردم. و با

 دیدن تو خداوند را دیدم وبه یاد عشق الهی افتادم. وبه زیباییهایت می نگرم و قدری آنها را منعکس می کنم .

عزیزم، خدا چه قدر زیباست که

تو را این چنین زیبا آفریده

 نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 13:1 توسط اشنای غریبه

  

        میدونم واست عجیبه

ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش
اين همه خواستن دستات بدون حتي نوازش
ميدونم که  خنده داره واسه تو گريه و دردام
 ميگذري از منو ميري اما باز من بر ميگردم
 ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم
پيش همه بديهات چه جوري بازم صبورم
 ميدونم واست سئوال که چرا پيشت حقيرم
 دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم
ميدوني چرا هميشه من بدهکار تو ميشم؟
 وقتي نيستيم يه جوري با خيالت راضي ميشم
؟
 
ميدوني واسه چي از تو بد مي بينمو ميخندم؟
 تا نبيني گريهامو هر دو چشمامو مي بندم؟
چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام مي ميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
 ميدونم يه روز مي فهمي روزي که دنيارو گشتي
من چه جوري تو رو خواستم تو چه جور از من گذشتي
چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام مي ميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
 ميدونم يه روز مي فهمي روزي که دنيارو گشتي
من چه جوري تو رو خواستم تو چه جور از من گذشتي............

 

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار
زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی و اما وقتی دیدیش
هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی ﭘشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک

 نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 11:59 توسط اشنای غریبه

  

        شعار ندهید که زندگی زیباست
 

با سلام خدمت شما سارا خانوم که میاین نظر چرت میدین

اگه شما مطمین هستید همش دروغه پس باید منو بشناسید

چرا همش مثل سگهای ترسو از دور پارس میکنید

اگه جرات داری اگه شهامت داری خودتو معرفی کن

تا بدونم با کی طرفم

شما ها حسودیتون میشه من عشقمو این همه دوست دارم اره

اگه حسودا بذارن میبرمت یه جایی که ندونن کجایی دوست دارم خدایی اخه تا کی جدایی

 



سلام چشمايي که به جاي نگاه کردن به کلي نوشته ي زيبا ,

 دوخته شدين به اين ناله هاي قلب نوشته هاي من.

شايد توي اين چشما , چشمي که منو بازي داد و خودش رو راحت کرد هم باشه.

 شايد هم مثل نمام حرفاش اين حرفشم يادش رفته که من و نوشته هام پر از احساسيم...

باورتون نميشه که زماني از عشق مي نوشتم؟

حق دارين اما چند وقت پيشا من لک هاي روي ديوار رو هم عاشقونه مي ديدم.

الان همه چيز واسم خاکستري و سياه شده.

حالا خدا مي دونه کي و کجا سياهي از نگاه غمگينم پر مي گيره و بازم دنيا واسم قشنگ مي شه.

خدايا من بنده ي خوبي نبودم , عاشق خوبي هم نبودم , اما پر از احساسم. اينو تو خوب مي دوني.

مگه منو تو خلق نکردي؟ پش مي دوني که قلبم شکسته و تيکه هاي شکستش مدام داره تو تنم ميره...

صدام هم پر از غم شده ,

 کي باور مي کرد که رفتن و نارو خوردن از يه عشق حتي صداي آدم رو عوض کنه؟

اميدوارم مثل من نشين , حتي کسي که با من اينجوري کرد هم اميوارم اينجوري نشه.

ميخوام ثابت کنم هنوز عاشقم...

واسه برگشتنش اما دعا نمي کنم.....

 

قلبم آشفته.....

لب هایم خاموش....

چه بگویم از دلتنگی هایم....

شادی با من غریبه گشته است....


 نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 12:32 توسط اشنای غریبه

  

        دل ساده من
 

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم


اما جاده عشق همراهي نمي كند


قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم


اما درياي عشق سرابي بيش نبود


قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد


اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي


قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد


اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني


قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم


اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري


قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم


اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي


قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم


اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !


شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري


اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست


پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم


و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

 

 

 

می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است

 

اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم

 

چه لحظات سختی است بیاد آوردن لحظات آشنایی...

 

وقتی که دیگر نیستی...

 

……………………………………………………………………………..

 

هر اتفاقی تو زندگی ، یک فرصت خوبه برای بهتر شدن ؛


برای بزرگ تر شدن ، مهربان تر شدن ، عاقل تر شدن ، برای کامل تر شدن !


وقتی رفتی من فهمیدم درد یعنی چی ...


این درد رو با تمام وجودم احساس میکردم ،


باورم نمیشد که مدتها بوده که من دیگه نبودم و ... فقط میتونستم گریه کنم .


به خاطر احساسی دست نخورده و لطیفی که به غارت رفت ...


به خاطر اون همه محبتی که هر شب اشک و دعا رو با هم یکجا بدرقه فردای تو میکرد !


چقدر زود کاخ آرزوهام خراب شد !


چه ساده و یکباره همه رویاهای قشنگم رو از دست دادم !

 

 

 

 

 

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن

به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد

نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم

 گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

 

 

 

 

 نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 18:2 توسط اشنای غریبه

  

        غریبه

 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 17:54 توسط اشنای غریبه

  

        در حسرت دیدن تو

 

کاش هرگز در محبت شک نبود


تک سوار مهربانی تک نبود


کاش بر لوحی که بر جان دل است


واژه ی تلخ خیانت هک نبود

 

سیاهی شب را به کناری می زنم واهسته اهسته مهتاب نگاهت را از پشت

 

تموم کوههای نفرت بیرون می کشم و گاه و بی گاه تو را از پشت پنجره چشمانم

 

به نظاره می نشینم تا شاید تو را خوب تر از همیشه ببینم

 

آری مدتی است که شبهایم بی توتمومی ندارن و هر جا که می نشینم و می خوابم

 

صدای شب ودلتنگیهایش برایم لالایی می خواند آیا این بود همان آرزوهایی که برایم

 

داشتی آیا تونبودی که می گفتی نفسهایت بی نفس من هیچ و پو چند و نگاهت

 

بی تو تارند و بی تو بی نوره تمومه دنبای وجودم عشق را نمی دانستم با جدائی اش

 

برایم معنی می کنی که آخر  معنی کردی

 

نمی خواهم دیگر سرود آن عشق را هیچ گاه با هم بخوانیم تو را به اویی می سپارم

 

که عشق را به تو اموخت و به او که جدائی را برای تو بهانه ساخت

 

می گفتی منم اون که دلت رو می بره اما دل تو انگار منو با خود نبرده چرا...

 

………………………………………………………………………….

 

در آن زمان که نگاهت را از من گرفتی و آن جا که انگشت اشاره به کس

 

دیگری داشتی

 

کاش از همان روز می فهمیدم برایم تمام شده ای

 

کاش دیگر به دنبال نگاهت نبودم کاش دیگر منتظر نوازش عاشقانه ات نبودم

 

کاش دیگر آماده شنیدن صدایت نبودم

 

ندانم و نخواهم دانست که در من چه چیز بود که آن چنان دیوانه وار د ل به من بستی

 

و گفتی تا آخر عمر تو را می خواهم و خواهم خواست

 

ندانستم چه چیز در من نبود و در آن یکی بود که آن عشق آتشین را به یکباره خاموش کرد

 

و تو را از من گرفت

 

اما این را بدان اگر تو مرا در قلبت نگاه نداشتی و مرا از قلبت پاک کردی اما من همیشه

 

به یاد تو و در یاد تو روزهایم را خواهم گذراند و از این عشق پشیمان نیستم

 

 

 

 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:20 توسط اشنای غریبه

  

        قطره اشک
 

گله

کنار هر قطره اشکم                هزار خاطره دفنه

   اینقدر خاطره داری                  که گویی قد یه قرنه

      گلوم می سوزه از عشقت          عشقی که مثل زهره

         ولی بی عشق تو هر دم              خنده با لبهای من قهره

       درسته با منی اما                     به این بودن نیازارم

             تو که حتی با چشماتم                  نمی گی آه دوست دارم   

       اگه گفتی دوست دارم                 فقط بازی لبهات بود

             وگرنه رنگ خود خواهی             نشسته توی چشمات بود

                هر چی عشقه توی دنیا               من می خواستم مال ما شه

       اما تو هیچ وقت نذاشتی              بینمون غصه نباشه

              فکر می کردم با یه بوسه             با تو هم خونه می مونم

           نمی دونستم نمیشه                     آخه بی تو نمی تونم 

                 گله می کنم من از تو                  از تو که اینهمه بی رحمی

                         هزار بار مردم از عشقت             تو که هیچ وقت نمی فهمی       

                   گله می کنم من از تو                  از تو که اینهمه بی رحمی

                    هزار بار مردم از عشقت              تو که هیچ وقت نمی فهمی

 

 

همه رفتن کسی

دوروبرم نیست

چنین بی کس شدن درباورم نیست

اگراین آخرواین عاقبت بود

که جزافسوس هوائی درسرم نیست

 

همه رفتن کسی بامانموندش

کسی خط دل مارونخوندش

همه رفتن ولی این دل مارا

همون که فکرنمیکردیم سوزوندش

 

که حاشا کرده ای بردرنخورده

که آیازنده ایم یا جون سپرده

که حاشا صحبتی حرفی کلامی

که جزو رفته هائیم ما نمرده

 

عجب بالاوپائین داره دنیا

عجب این روزگاردلسرده باما

یه روز دوروبرم صد تا رفیق بود

منو امروزببین تنهای تنها

 

خیال کردم که این گوشه کنارا

یکی داره هوای کارمارا

یکی هم این میون دلسوزماهست

نداره آرزو آزار مارا

عجب...

 

 نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:19 توسط اشنای غریبه

  

        چشم به راه

 

سلام به اونی که اومدی نظر دادی و اسم چند تا دختر رو نوشتی بعدشم گفتی

 

خیلی دوست دارم میخوای با این کارا چی رو ثابت کنی دویونه تو هر کی

 

هستی منو میشناسی میخوای منو خراب کنی ازتون میخوام دیگه نظر ندید

 

در ضمن اون دخترایی که نوشتی به جز 2تا ائن یکی یا رو نمیشناسم اون

 

2تا هم دوستایشن پس ازتون میخوام نظر ندید ممنون میشم .

 

در مورد نیوشا خانم که اومدن نظر دادن نمیدونم شما کی هستید نه زنگ

 

میزنم بهتون نه چت میکنم باهاتون من یکی رو دوست دارم هنوزم

 

مننتظرشم تا شاید روزی برگرده خیلی ممنون که اومدین مطالبمو خوندین

 

به قول شاعر که میگه

 

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم

 

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم

 

هنوزم در پی اونم که عمری مرهمم باشه

 

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

 

به امید روزی که دوباره برگردد

 


من بی تو یه ناتمومم

                          من بی تو یه نیمه جونم

                                                      دور از تو ،نذار بمونم

من بی تو ،نه نمی تونم

                            ای عشق راه دورمن

                                                   شکست دل مغرور من

حادثه رفتن تو بود

                       مهم نبود غرور من

                                             مهم نبود شکستنم

به پای تو نشستنم

                      مهم تو بودی عشق من

                                                نه قصه ی دل بستنم

جای تو آغوش منه

                     این معنی دوست داشتنه

                                                رفتی و خاطرات تو

قلبم و آتیش می زنه

                      اشکام به وقت رفتنت

                                              عذاب تلخ باختنت

ارزشش و داشت عشق من

                          معجزه ی شناختنت

                                                 مهم نبوده سوختنم

دور از تو پرپر زدنم

                        به افتخار عشق تو

                                               می گم که بازنده منم

٬٬من بی تو٬٬

 

من بی تو یه ناتمومم

                      من بی تو یه نیمه جونم

                                              دور از تو نذار بمونم

من بی تو ،نه نمی تونم

                           من بی تو یه بی نشونم

                                                   من بی تو رو به جنونم

دور از تو نذار بمونم

                       من بی تو نه نمی تونم

در زندگی خیلی چیزها یاد گرفتم ولی می دونم که هنوزهم خیلی چیزها مونده که زندگی یادم بده.

یاد گرفتم که عاشقی یعنی چی؟

یعنی تنهایی

یعنی انتظار

یعنی دلتنگ بودن

یعنی نادیده گرفته شدن

یعنی دروغ شنیدن

و هم چنان خواستن

یاد گرفتم که عاشقی چه جوریه

یاد گرفتم که دل شکستگی چه مزه ای داره- چه دردی داره

...

یک دفعه احساس می کنی که تمام وجودت به هیچ تبدیل  شد - خرد شد - محو شد- چه برسه به دلت...

یاد گرفتم که اگه دلت شکست نمی تونی فراموشش کنی - مگه اینکه بی خیال بشی...

یاد گرفتم که به هیچ کس اعتماد نکنم - هیچ کس -

یاد گرفتم که هیچ کس ارزش اشکهایی رو که از چشمهای یک عاشق می ریزه نداره...هیچ کس

یاد گرفتم که اگه خالصانه  و با تمام وجود عاشق کسی باشم و جونم رو هم واسش فدا کنم اصلا انتظار نباید

 داشته  باشم که اون ذره ای از این کار رو بکنه..

یاد گرفتم که طول می کشه تا عشق کسی در دل تو رشد کنه ولی وقتی عاشق شدی - هچی وقت نمی تونی

 عشقت رو فراموش کنی.

یا گرفتم که اگه عاشق کسی شدی - بهش نگو - خودش اگه  ذره ای علاقه به توداشته باشه این رو از نگاهت

وطرز رفتارت می فهمه - اگر هم نفهمید عشقت یک طرفه هست و بهتره که توی دل خودت برای همیشه بمونه

چرا که تنها بودن بهتر از گدایی محبت رو کردن هست.

فهمیدم  عشق تو دل مردم مرده و هوس جای اون رو گرفته

و تو به من یاد دادی  که عاشق بودن و عاشق موندن چقدر سخته - و دل شکستن چقدر راحته !

به یاد خاطراتم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد


قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما کسی رو دوست داریم که از ما فرار می کنه و از کسی که به ما عشق می

 ورزه دوری میکنیم ...

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما برای کسی که نمی بینیم گریه می کنیم ولی کسی را که می بینیم  به گریه

 می اندازیم...

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما عاشق اونایی هستیم که هیچ احساسی نسبت به ما ندارند ولی نسبت به

اونایی که به ما عشق می ورزند بی احساسیم...

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما به اونایی دل می بندیم که ظاهرا دوستمون دارند ولی دل اونایی که واقعا

دوستمون دارند رو می شکنیم...

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما وقتی تنها می شیم یاد دوستامون می افتیم ولی وقتی با همیم قدر همو

نمی دونیم...

 روزگار ما آدما روزگار غریبی است

 

 

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند :

 

بار خدايا تو كه بشر را اينقدر

 

دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ 

 

خداوند گفت : غم را

 

بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق

 

من كه خوب مي شناسمش تا

 

غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد ...

 

 

 نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 15:34 توسط اشنای غریبه

  

        اشک نوشته

از من می شنوی هیچ وقت بیرون نرو. اگر رفتی به کسی نگاه نکن. اگه نگاه کردی نخند. اگه خندیدی شماره نگیر. اگه شماره گرفتی بهش زنگ نزن. اگه زدی باهاش خوب حرف نزن. اگه خوب حرف زدی باهاش قرار نذار. اگه قرار گذاشتی باهاش سرد باش.اگه باهاش سرد نبودی بهش نگو دوستش داری. اگه گفتی واسه همیشه میذاره و میره

 

 نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:26 توسط اشنای غریبه

  

        پوچ
بازم نوشتم با اینکه تصمیم داشتم دیگه ننویسم

می دونم با این چرت و پرت گفتنام کاری جز آزار دیگران ندارم (همونطور که تو تمام زندگیم

اینجوری بوده)

باید بگم ببخشید فقط چیزی جز شرمندگی برام نمونده مخصوصا یکی از دوستای خوبم که تو

 این مدت چیزی جزناراحتی براش نداشتم دیگه سعی می کنم این کارو نکنم!

سلام نمی دونم اومدم چی بنویسم اما واقعا حرف زدنم برام مشکل شده

امروز خیلی عصبانی بودم به حدی که اگه کسی چیزی بهم می گفت همون جا یه دعوا

درست و حسابی را می نداختم

نمی دونم چی شده که همه چیز دست به دست هم داده که من برای مدت خوبی یه روز

خوب و بدون ناراحتی نداشته باشم یه روزی که توش با تمام وجودم بخندم (احتمالا یه جایی

 یه کاری کردم که الان باید مجازات شم!) 

همیشه از خدا یه چیز برا خودم خواستم اما حتی برا خدا هم دیگه ارزشی ندارم ! خدایا

ناشکری نمی کنم اما تمومش کن دارم ذره ذره خورد می شم  (باشه اگه قراره این جوری

 تموم شه تحمل می کنم تا تموم شه )

چرا هیچکی پیدا نمیشه با تمام وجودش فحشم بده . یکی بیاد محکم بزنه تو گوشم بگه اینو

زدم که بدونی خیلی خری!!!!!!

من دارم چی کار می کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

 خودم کردم که لعنت بر خودم باد

 نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 19:14 توسط اشنای غریبه

  

        شب قدر

امشب كوفه  بي تاب است ،دلش شور مي زند،يعني چه خواهدشد،خدا مي داند....

 

علي جان كودكان در انتظار تواند بلند شوو با آن دستان خيبر كشايت برايشان غذا ببر

 

علي جان بستر جاي تو نيست بلند شو،بلند شو...

 


علي اي هماي رحمت تو آيتي خدا را

 

كه به ما سوا فكندي همه سايه ي هما را

 

دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين

 

به علي شناختم من به خدا قسم ،خدا را

 

دست علي يارتان ،التماس دعا

 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:47 توسط اشنای غریبه

  

        حرفای اخر
 

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت

 

 دنبال هم امروز و فردا گذشت

 

                                            دل میگه باز فردا رو از نو بساز 

 

ای دل غافل دیگه از ما گذشت

 

سلام به همه اونایی که به وبلاگ دلشکسته اومدن و خوندن و نظر دادن من از اینجا

 

از همتون ممنونم که با من بودین و به حرفای یه عاشق دلشکسته گوش دادید و این

 

حرفای اخر من که دیگه میخوام در وبلاگمو تخته کنم دیگه خسته شدم خشته شدم از

 

این همه بی وفایی از ین همه انتظار اخه انتظارم یه حدی داره .من تو این وبلاگ

 

برای کسی مینوشتم ک هیچ دوستم نداشت یعنی اولا عاشق هم بودیم ولی نمیدونم چرا

 

یهویی رفت و تنهام گذاشت حالا هم تصمیم گرفتم دیگه ننویسم .ننوشتن من به این

 

معنی نیست که دیگه دوستش ندارم چرا بیشتر از همیشه هم دستش دارم ولی به قول

 

خودش عشق یک طرفه نمیشه وقتی اون منو دوست نداره من که نمیتونم عاشق خودم

 

کنم پس اگه یه روز اومدی واین اپ منو خوندی من تا اخر منتظرتم اگه خواستی

 

 میتونی برگردی که بازم با هم باشیم مثل اولا بگیم  بخندیم واسه هم باشیم .

 

دلم گرفت وقتی کوچه ها رو تنها قدم زدم .کوچه هایی که پر بوداز یاد تو .دلم گرفت

 

 که شب بود وخنکای پاییز و صدای پای من فقط مال من .کوچه ها هم باور کردند که

 

دیگر حضورت صدات و خنده هات و قدم هات دیگه تکرار نمیشه اما من نه.هنوز

 

منتظرم که بی خبر برگردی همون طوری که رفتی!!!!!!!!!

 

منتظرم تا برگردی

 

 

یادمون باشه كه هیچكس رو امیدوار نكنیم بعد یكدفعه رهاش كنیم چون خرد میشه

 

 میشكنه و آهسته میمیره . یادمون باشه كه قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا كسی

 

 كه به ما تكیه كرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو كه به كسی میدیم عمل

 

كنیم . یادمون باشه هیچوقت كسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون

 

امكان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه كسی دوستمون داشت بهش نگیم

 

 برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم.

 

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد
حيله پنهانيست
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر
بفشارد دستت
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ
بر تو لبخند زند
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق
ننشيند بلبت
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز
زده در جانت چنگ
به لبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم
آب شو، « آه » مگو
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد
و همين سكه سيمين سپيد
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند
گفته ام با دل خويش
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
 خويش در راه نفاق 
 دوست در كار فريب 
 آشنا بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟

 

 

می خواهم بگذرم...

می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم

می خواهم بگذرم،
از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجود میامد
و چه غریب بود

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد

 

 

در ميان من و تو فاصله هاست

 

گاه مي انديشم

 

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

 

تو توانايي بخشش داري

 

دست هاي تو توانايي ان را دارد

 

كه مرا زندگاني بخشد

 

چشم هاي تو به من مي بخشند

 

شور . عشق. مستي

 

و توچون مصرع شعري زيبا

 

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

 

سپیده دم اومد و وقت رفتن

 

 

حرفی نداریم ما برای گفتن

 

 

هرچی که بوده بین ما تموم شد

 

 

اینجا برام نیس دیگه جای موندن

 

 

من میرم از زندگی تو بیرون

 

 

یادت باشه خونمو کردی ویرون

 

 

 

 

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:7 توسط اشنای غریبه

  

        سرنوشت
من پذیروفتم شکست عشق را **پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است** این دل درد اشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم** با فراموشی هم اغوشت کنم

گر چه تو تنها تر از من میروی **ارزو دارم ولی عاشق شوی 

 ارزو دارم بفهمی درد را** تلخی برخورد های سرد را

اینو به یکی میگم که خیلی بی وفاست

تو که قصد جدایی کرده بودی

                                          خیال بی وفایی کرده بودی

چرا با این دل من

                                         زمانی آشنایی کرده بودی؟

..........................................................................

 

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:12 توسط اشنای غریبه

  

        صیغه فضولی 2
خانم بی شعور اگه ما بمیریم که بوی ترشی همه جا رو بر می داره شما دخترا شنیدید که می گن

گر پسری کشته شود دختری ترشیده شود  گر پسران کشته شوند کل جهان لیته شود

وای به حالت که برو براش گریه کن

من نمیدونم شما کی هستید ولی اینو میدونم که خیلی حسودی شماها باید به پای ما پسرا بیافتید

شاید راضی بشیم که شما رو ...

 اخه جوجه تو رو چه به این کارا اگه جرات داری خودتو معرفی کن ببین چیا به سرت میاد قول میدم که

حال کنی با من افتادی کثافت


 به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

 يا اگر شادی زيبای تو را

 به غم غربت چشمان خودم می بندم .

 من صبورم اما . . .

 چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

 و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

 مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم

 من صبورم اما . . .

 بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

 بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

 و چراغی که تو را ،

 از شب متروک دلم دور کند . . . می ترسم

 من صبورم اما  . . .

 آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست  !!!!

 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:9 توسط اشنای غریبه

  

        صیغه فضولی
 

شمايي كه اسمتونو سارا گذاشتيد البته اسم موقتته اگه حرفي داري ميتوني خودتو معرفي كني تا ببينم حرف حسابت چيه

حسوديت ميشه كه من عشقمو اين همه دوست دارم حتي اگه اون نخواد من بازم ميخوامش

اگه ايدي با وبلاگي داري زود بگو تا با هم اختلات كنيم اين يعني ديگه صداتو ببر و حرف اضافه ممنوع خفه شو


 

تقدیم به عشقم ایدا

 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:14 توسط اشنای غریبه

  

        درباره

اون که یه وقتی تنها ﮐس ام بود

تنها پناهه دله بی ﮐس ام بود

تنهام گذاشتو رفت از کنارم

از درد دور یش من بی قرارم

خیال میکردم پیشم میمو نه

ترانهء عشق واسم میخو نه

خیال میکردم یه همز بو نه

نمیدو نستم نامهر بو نه

با اینکه رفته ،اما هنوزم

از داغه عشقش، دارم میسوزم

فکرو خیالش، همش باهامه

هر جا که میرم جلو چشامه

دلم میخواد تا، دووم بیارم

رو درده دور یش مرهم بزارم

اما نمیشه راهی ندارم

نمیتو نم من طاقت بیارم

        ناوبری
        پیوندها

کارت پستال درخواستی
قالبهای کارت پستالی
دوست داشتنم دروغ نبود(ابجي مهتاب)
سارا گلی ( مادر )
سحر جون
دوستم نیما
من و خانواده ام
سایه

        آرشیو
آرشیو تاریخی
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386

        امکانات

 RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب: آرام

کد آهنگ

افراد حاضر در اين وب

افراد حاضر در اين وب